داستان اول : وینسنت وگا و همسر مارسلوس وگا

جان تراولتا (وینسنت وگا) و اوما تورمن (میا والاس) در صحنه رقص معروف فیلم‌

داستان با نمایی از بوچ (بروس ویلیس) شروع می شود که پیش رئیس ، مارسلوس والاس نشسته است و در ازای گرفتن مبلغی پول حاضر می شود به خواست رئیس در مسابقه بعدی اش شکست بخورد.

سپس فیلم دوباره ادامه داستان وینسنت را می گیرد. وینسنت قبل از بردن میا به بیرون از دوستش لنس مقداری هروئین می گیرد. سسپس به دنبال میا می رود و او را به رستورانی می برد. آنها در رستوران با هم می رقصند و جایزه ای دریافت می کنند و وینسنت میا را به خانه میرساند.

وینسنت که مجذوب میا شده است، به توالت می رود و در آنجا با خودش عهد می کند که دیگر ادامه ندهد. هنگامی که از دستشویی بیرون می آید میا را میبیند که بر اثر استفاده از هروئین او به اغما فرو رفته است. او میا را پیش لنس می برد و با کمک او به میا آدرنالین تزریق کرده و او را نجات می دهد. سپس میا را به خانه می رساند و از او قول می گیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند.

 داستان دوم : ساعت طلا

بروس ویلیس در نقش بوچ
داستان دوم به بوچ می پردازد. بوکسوری که همان طور که در قبل نشان داده شد باید مبارزه ای را ببازد. غرور بوچ مانع این کار میشود. بوچ تصادفا حریفش را کشته و برنده شده است.

بوچ بعد از مسابقه به خانه میگریزد و به همسرش فابین می گوید که فردا اول صبح باید شهر را ترک کنند.

آنها چمدانهایشان را جمع میکنند ولی بوچ می فهمد که فابین ساعت طلای بوچ را (که توسط پدر پدربزرگ او خریده شده بود و نسل به نسل به او رسیده بود و نشانه غرور او بود و برایش خیلی اهمیت داشت) در آپارتمان بوچ جا گذاشته است.

بوچ به آپارتمانش باز میگردد و وینسنت را میبیند که از طرف مارسلوس برای کشتن او گماشته شده است. او وینسنت را می کشد و سریعا خانه را ترک میکند ولی در بین راه خود مارسلوس را میبیند. در درگیری که بین آنها رخ می دهد آنها تصادفا در دام دو همجنس باز می افتند. بوچ فرار میکند ولی برای نجات مارسلوس دوباره برمیگردد و او را نجات میدهد. مارسلوس نیز او را نمی کشد و از او قول می گیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. سپس بوچ و فابین شهر را ترک میکنند.

داستان سوم : وضعیت بانی

وینسنت وگا و جولز (با بازی ساموئل ال جکسون) بعد از وقوع معجزه نفر سوم را میکشند.

با یک برش به گذشته به سکانس قبل از شروع داستان اول بازمیگردیم. یعنی همان جایی که وینسنت و جولز در آپارتمانی برت و دوستش را به قتل میرسانند.

تماشاگر می فهمد که نفر سومی هم در آن آپارتمان بود و با یک اسلحه بزرگ در دستشویی پنهان شده بود. نفر سوم ناگهان بیرو نمیپرد و وینسنت و جولز را تیرباران میکند. اما هیچ یک از گلوله ها به آن دو نمی خورد و آن ها نفر سوم را می کشند.

جولز این اتفاق را معجزه خداوند می خواند و می گوید که اراده خدا بود که گلوله ها آنها را نکشند. ولی وینسنت مخالفت می کند و آن را فقط یک اتفاق عجیب میخواند. وینسنت تصادفا مارلین (خدمتکار سیاهپوست را) را میکشد و سرتاپای او و جولز خونی میشود. آنها به خانه دوست جولز یعنی جیمی میروند تا خود را پاک کنند. همسر جیمی (بانی) تا یک ساعت دیگر به خانه باز میگردد و انها باید ظرف 40 دقیقه منزل جیمی را ترک کنند. آنها دست به دامان یکی از دوستان مارسلوس به نام وولف می شوند و به کمک او براحتی ماجرا را تمام می کنند.

هنگامی که آنها برای صرف صبحانه به یک کافی شاپ می روند با دو دزد (که قبل از تیتراژ فیلم آن ها را دیدیم) به نام های رینگو و یولاندا مواجه میشوند. دزد ها جیب تمام افراد داخل رستوران را خالی میکنند تا اینکه نوبت به جولز می رسد. جولز براحتی آن ها را خلع سلاح می کند و به طرف رینگو اسلحه میکشد اما او را نمی کشد. او پول های خود را به رینگو میدهد، و بعد از خواندن آیه ای از کتاب مقدس به او می گوید که می خواهد مثل شبانی راهنما باشد و دست از کارهایش بردارد. رینگو و یولاندا رستوران را ترک میکنند در حالی که راهنمایی شده اند. جولز و وینسنت نیز کافی شاپ را ترک میکنند.

برخی نسخه‌های فرعی

در امارات متحده عربی و عربستان سعودی نسخه‌ای کاملا متفاوت از فیلم اصلی، در سینماها اکران شد. داستانهای فیلم به صورتی جابجا و مونتاژ شدند تا وقایع از لحاظ زمانی به صورت درست کنار هم قرار بگیرند.